بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
59
خلاصة التجارب ( طبع جديد )
اول خوردن آبها و غذاهاى شور . دوم خوردن غذا و دواهاى خشك و قابض به افراط . سوم كم خوردن ترىها . چهارم بسيارى حركتهاى متعب محلل . پنجم غلبه استفراغات . ششم بىخوابى به افراط جهت تحليل يافتن رطوبات دماغى . هفتم كم يافتن غذا جهت قلت بدل ما يتحلل . هشتم افراط غم ممتد . نهم استعمال كمادات و ادويه خشك و گرد و غبار غلبه از خارج . دهم اغتسال به آبهاى قابض . يازدهم سرماى مفرط كه به يك بار به عضوى رسد جهت منع از كشيدن غذا . دوازدهم سده و اين هر دو خشكى ناطبيعى بود . و اسباب حدوث مركبات اين كيفيات مركبات اين اسباب بود و بودن اكثر اين اسباب حدوث كيفيات اربعه بلكه ثمانيه موجب حدوث فضلات اخلاط اربعه امرى واضح است و حاجت به تصريح آن نباشد و اللّه اعلم . دلالت حالات نبض بر حالات بدن مطلقا يعنى صحى و مرضى بدانكه نبض ، حركت وضعيه اوعيه روح را گويند كه آن شرايين است جهت تعديل روح به نسيم و اخراج فضلات آن . و تفصيل اين معنى در بيان احوال و امراض قلبيه كرده شود . و اين حركت كه صورت نبض است مولف بود از انقباضى كه آن حركت مستقيمه است شريان را از محيط به محور و از انبساطى كه آن عكس انقباض است و از دو سكون كه در ميان اين دو حركت واقع است و اطلاق اسم نبض بر محل آنكه شريان است در عرف اطبا شايع بود . و شناختن حالات بدن از حالات نبض از آن وجه بود كه چون فاعل نبض قوت حيات بود و ماده آن روح حيوانى است و خونى كه حامل آن روح و حار غريزى است و منبع اين جمله دل است و حامل نبض و وعاء روح و حار غريزى شراييناند كه از دل رستهاند . پس بلا شبهه نبض خبردهنده بود از حالات روح و حرارت غريزى و حامل و منبع آنها بالذات . و چون حامل جميع قواى بدنى ، روح است و قوام حيات و تن بدان و به حرارت غريزى است ، پس بىشك حالات آنها خبردهنده بود از احوال قوتها و زندگى و از آن احوال كيفيت تولد اخلاط و كميت و فساد و صلاح آنها بتوان شناختن و از آنها كيفيت مزاج تن و اعضا را در ضمن تفصيل احوال نبض اين معانى بهتر تفصيل يابد . حالات كليه نبض كه آن را اجناس ادله او گويند ، به استقرا نه حالت بود و در تحت هريك از آن انواع بود . اما حالت اول مقدار جنبنده از شريان نبض بود بر ساعد و در تحت اين جنس نه نوع بسيط بود ؛ به حسب هر قطرى سه نوع چون طويل و قصير و معتدل بينهما . به حسب طول آلت و عريض و ضيق و معتدل بينهما . به حسب عرض آلت و شاهق و منخفض و معتدل بينهما . به حسب سمك آلت كه آن را عمق گويند .